فهرست انجمنهاي فسا آی تی
.

ورودورود  ثبت نامثبت نام  مشخصات فرديمشخصات فردي پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول   جستجوجستجو  ليست اعضاليست اعضا  گروههاي کاربرانگروههاي کاربران پيامهاي خصوصيپيامهاي خصوصي    

 خاطرات بدل صدام مشاهده موضوع بعدي
مشاهده موضوع قبلي
ارسال موضوع جديدپاسخ دادن به اين موضوع
نويسنده پيام
dashali
انجمن هاي فساهو
انجمن هاي فساهو


عضو شده در:21 شهريور 1386
تعداد روز عضويت:1054
پست: 244
آدرس پستي: persian_emperor43@yahoo



پستتاريخ: 9 آذر 1386 - 18:30 پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول بازگشت به بالاي صفحه

ميخائيل رمضان، معلم ساده‏اي بود که به خاطر شباهت شگفتي‏‎آورش به صدام، توسط يکي از نزديکانش به حزب بعث معرفي مي‎شود. او توسط يک جراح آلماني به نام دکتر «هلموت ريدل» تحت عمل جراحي پلاستيک قرار مي‏گيرد تا کوچکترين تفاوتهاي صورتش با صدام اصلاح شود. ميخائيل رمضان با اين شباهت توانست 19 سال نقش صدام را در عرصه‏هاي اجتماعي، سياسي و نظامي بازي کند. او در کتاب خاطرات خود که هم اينک گزيده‏هايي از آن را خواهيد خواند، اسرار زيادي را فاش مي‏کند. او حتا با حسني مبارک (رئيس جمهور مصر) و ياسر عرفات (رهبر معدوم فلسطينيان) ملاقات مي‏کند، بدون اينکه آن دو پي ببرند که او صدام واقعي نيست. شبيه صدام از جبهه‏هاي جنگ عراق با ايران و روزهاي اشغال کويت، ديدارهاي متعددي داشته است. ميخائيل رمضان چندي پس از اشغال کويت توسط ارتش صدام، از عراق مي‏گريزد و به ايالات متحده پناهنده مي‎‏شود. وي اکنون ساکن نيويورک است.


Image


در دههء هفتاد ميلادي، با ورود صدام به صحنهء سياست عراق به عنوان شوراي فرماندهي انقلاب و معاون احمد حسن‏البکر، به تدريج دچار گرفتاري شديدي شدم. اين مسئله به خاطر شباهت زيادي بود که ميان من و صدام وجود داشت و به حد هم‏شکلي مي‏رسيد. من در سال 1944 در يک خانوادهء متوسط در کربلا به دنيا آمدم. مرحوم پدرم در سال 1975 از دنيا رفت. او معلم و من به عنوان تنها فرزند او تا سال 1979 به اين شغل اشتغال داشتم.

در هر مجلسي که در کربلا وارد مي‎شدم، همه لب از سخن مي‏بستند و نگاههاي همراه با ترسشان جلب من مي‎شد؛ تا اينکه يک نفر از افراد حاضر که مرا مي‎شناخت، به اطلاع آنها مي‏رساند که من صدام نيستم؛ بلکه «ميخائيل رمضان» ام.

دردها و رنجهاي من هنگامي بيشتر شد که تلويزيون به انحصار صدام درآمد و به مناسبت ديدار از روستاها، مدارس، خانه‏ها، بيمارستانها و شرکت در کنفرانسها، انجام ملاقاتها به طور دائم در صحنهء تلويزيون حاضر گرديد. عبارت «جناب معاون» ديگر نقل محافل خاص و عام شده بود و موضوع مشباهت با او براي من به يک مشکل واقعي تبديل گشته بود. اولين گام در اين راه، توسط «اکرم سالم الکيلاني»، شوهر خواهرم، برداشته شد. او عضو حزب بعث و کارمند دون پايه‏‎اي بود که براي ارضاي تمايلات نفساني و جلب توجه صدام، اين موضوع را به اطلاع مسئولان حزب رساند.

در سال 1977، بعد از آنکه صدام از موضوع شباهت من به خودش باخبر شد، شخصن مرا احضار کرد. وقتي وارد دفتر مخصوصش شدم، شديدن دچار شگفتي شد، تا جايي که اين شباهت زياد، او را مات و مبهوت کرد. در طي ديدار با او، به من پيشنهاد کرد که خدمتي به او بنمايم که در واقع خدمت به عراق است. او گفت: «تو مي‏‎تواني مردم عراق را از ديدارهاي تفقدي من بهره‏مند کني و اوقات باارزشي برايم فراهم آوري.»

پس از موافقت من با اين خواسته که چاره‏اي جز قبول آن نبود، در اختيار بخش ويژه‏اي قرار گرفتم و اجازهء خروج از اين بخش را به جز در مواقع بسيار ضروري، آن هم با قيافهء ناشناخته، نداشتم. بيني من که کوچکتر از بيني صدام بود، تحت عمل جراحي قرار گرفت؛ به نحوي که از نظر حجم، مطابق بيني صدام شد.

افسراني که از ادارهء استخبارات به رياست «محمد الجنابي»، بر آموزش و تعليم من نظارت داشتند تا در حرکات و سکنات و شيوهء سخن گفتن، به کار بردن عبارات، راه رفتن و هر آنچه مربوط به صدام مي‎شد، شبيه او شوم. صدام شخصن بر اين امور که چندين ماه به صورت محرمانه ادامه داشت، و کسي جز تعداد اندکي از ماموران ويژهء استخبارات، محافظان شخصي صدام، و عدي (پسر بزرگ صدام) از آن باخبر نبودند، نظارت داشت.

ديدار با صدام
هنگامي که از طرف صدام براي ديدار با او احضار شدم، تصور نمي‏کردم اين ملاقات اين همه وقت از من بگيرد و آن همه مرا به زحمت بيندازد. من و شوهر خواهرم (اکرم)، به مدت چهار روز در يک آپارتمان در داخل قصر رياست جمهوري اسکان دادند. در اين مدت منتظر ديدار با صدام بوديم. اين آپارتمان بسيار وسيع و مجلل بود. افراد خدمتکار براي ما هرگونه غذا و پوشاکي که مي‏خواستيم، فراهم مي‏کردند. در روز پنجم، يک دستگاه اتومبيل ويژه براي بردن ما نزد صدام در جلوي آپارتمان حاضر شد. ساعت دقيقن 11 صبح بود. همه سوار اتومبيل مرسدس بنز شديم و اتومبيل از مقابل مکاني که من در آن ساکن بودم، به سمت محل اقامت صدام و دقيقن به محل ويژهء مهمانان به راه افتاد. اتومبيل با سرعت بسيار بالا حرکت کرد و در مقابل ساختمان قصر ويژهء صدام توقف کرد. افسران محافظ ما را به درون اتاقي راهنمايي کردند و ما را تنها گذاشتند. مدتي بعد، افسري مافق از بقيه، با چهره‏اي دراز و پهن و ترسناک نزد ما آمد. نگاهش از هر جهت انسان را دچار ترس و وحشت مي‏کرد. رو به من کرد و گفت: «شما بايد ميخائيل رمضان، شبيه جناب رئيس جمهور باشيد؟»

گفتم: «بله، من همانم»

گفت: «جناب رئيس مي‏خواهند با شما ملاقات کنند؛ اما در صورتي مي‏توانيد ايشان را زيارت کنيد که شما هم همان مراحلي که بقيه براي ديدار با وي طي مي‏کنند، پشت سربگذاريد:

1- بازرسي از سر گرفته تا نوک انگشتان پا.

2- بيرون آوردن تمام لباسها و پوشيدن لباسهاي ديگري به جاي آن.

3- شستن تمام بدن با آب و دتول. (مايع ضدعفوني کننده)

اين اقدامات براي من و شوهر خواهرم انجام شد. سپس مرحلهء دوم که همان معاينات پزشکي بود، آغاز شد. پزشکي احضار شد و شروع به معاينهء ما کرد تا نسبت به نبود هرگونه سم يا ميکروبي که ممکن است حامل آن باشيم و صدام در طي ديدار با ما به آن مبتلا شود، مطمئن شود.

پس از طي اين مراحل، همان افسر ترسناک ما را به سمت اتاق صدام هدايت کرد و خود در را گشود. ما پشت سر او وارد دفتر صدام شديم. حالا من رو در روي صدام بودم و تنها چند قدم با هم فاصله داشتيم. صدام هنگامي که نگاهش به من افتاد، به شدت تعجب کرد. من اين حالت را در او به وضوح ملاحظه کردم. در حالي که نمي‏توانست باور کند انساني تا اين اندازه شبيه اوست، به من خيره شده بود؛ اما بر خودش مسلط شد و تلاش کرد که متعجب نشده است. سپس به ما اجازه داد تا بنشينيم. دفتر از نظر شکوه و جلال، شبيه به قصرهاي افسانه‏اي بود که در داستانها دربارهء پادشاهان قديم آورده بودند. ديوارهاي دفتر به سبک ديوارهاي پادشاهان قديم فرانسه مزين شده بود؛ به نحوي که رنگها با هم متناسب بوده و از زيبايي خاصي برخوردار بودند. بعضي از نقاط اين ديوارها، آن طور که بعدن متوجه شدم، با طلا پوشيده شده بودند. همهء اسباب و وسائل اين دفتر از خارج وارده شده و بر اساس مدلهاي خارجي بودند.

صدام گفت: «راحت باشيد، بنشينيد، بنشينيد.»

با همهء اينها، آن روز دچار ترس و وحشتي شدم که در طول عمرم تجربه‏اش نکرده بودم. صدام براي کسي که بار اول او را مي‏‎بيند، خيلي ترسناک نيست؛ اما سابقهء اوست که باعث رعب و وحشتي مي‎شود که بر آن دفتري که ما در آن قرار داشتيم، سايه افکنده بود. مي‏ترسيدم سخني به زبان آورم که حاکي از حماقت من باشد. من مي‏ترسيدم؛ اما اکرم کاملن در جاي خودش منجمد شده بود.

صدام سر سخن را باز کرد و با لبخند مکارانه‏اي از من پرسيد: «ميخائيل، مادرت اهل کجاست؟»

جواب دادم: «جناب رئيس جمهور، مادرم در کاظمين متولد گشته و در همان جا هم بزرگ شده است.»

صدام با مکر و حيله پاسخ داد: «امکان دارد پدرم از کاظمين ديدار کرده و با مادر تو ملاقاتي داشته باشد! اين مسئله شباهت زياد ما را تفسير مي‏کند.» (او اين عبارت را با کلمات بسيار زشتي بيان کرد که من در اينجا نمي‏توان آنها را بنويسيم.)

با لبخند و مودبانه گفتم: «بله، ممکن است همين طور باشد، جناب رئيس!»

افراد حاضر در دفتر، از جمله اکرم، با صدام که از ته دل مي‏خنديد، هم‏‎صدا شدند. در آن هنگام من نتوانستم تنفر خودم را بروز دهم.

برعکس صدام، عدي انساني احمق و به علاوه بسيار مغرور است. تصور کنيد حماقت با غرور همراه شود؛ عدي چنين انساني بود. عدي از نظر جسماني، بلندقامت و لاغر است و بيشتر ويژگيهاي مادرش را دارد. بيني‏اش خيلي باريکتر از صدام است، اما چشمان عميق و نافذ او شبيه چشمان پدرش است. از همان لحظهء اول تنفر بسيار شديد از عدي در دلم ايجاد شد. و اين تنفر با گذشت زمان، بسيار بيشتر گرديد.

خدمتکاري همراه با پاکت بزرگي از سيگار برگ هاوانا به صدام نزديک شد. صدام سيگاري برداشت، سپس من و اکرم نيز سيگاري برداشتيم. صدام گفت: «اطلاع داري که کارهاي معمولي روزانهء ما خيلي زياد است و من مي‎دانم ملت عراق، عاشق رئيس جمهورشان هستند! اما مسئوليتهايم به حدي زياد است که وقت کافي براي اينکه در ميان ملتم باشم، ندارم. به همين خاطر، شما مي‏توانيد به رئيس جمهورتان کمک کنيد. شما با حضور در مراسم و مناسبتهاي مشخص، به من و بالطبع ملت عراق، خدمت بزرگي خواهيد کرد.»

در حالي که نگراني شديدم را پنهان مي‏کردم، جواب دادم: «بله، همين طور است که حضرت عالي مي‏فرمائيد؛ اما من دقيقن چه خدمتي مي‏توانم انجام دهم؟»

صدام با تعجب گفت: «تو خياي کارها مي‏تواني انجام بدهي. مي‏تواني از بيمارستانها ديدار کني، به محله‏هاي محروم بغداد بروي و به بچه‏هاي در مدارس سرکشي کني. اين امر، بسياري از مردم را خوشحال خواهد کرد. ميخائيل، اگر بتواني چنين کارهايي بکني، از تو تقدير خواهد شد.»

ظاهر قضيه، يک تقاضا بود. اما من خيلي بايد احمق مي‏بودم تا درک نکنم هيچ راهي جز موافقت ندارم. بنابراين گفتم: «اگر حضرت عالي تمايل به اين امر داريد، من حاضر به انجام آن خواهم بود.»

صدام با خوشحالي گفت: «شک نداشتم که تو قبول خواهي کرد. عليرغم گفتهء عدي، امکان ندارد کسي قيافه‏اش کاملن شبيه من باشد، اما باطنش با من تفاوت داشته باشد.»

صدام قبل از آنکه به حرفهايش ادامه دهد، بار ديگر سيگار خواست. او به اين کار عادت کرده بود. روزانه حدود صد نخ سيگار برگ هاوانا مي‏کشيد و بسيار اندک اتفاق مي‏افتاد که يکي از آنها را چند دقيقه در دست داشته باشد و تا آخر بکشد. صدام وقتي صحبت مي‏کرد، به هيچ يک از خصوصيات خودش اشاره‏اي نمي‏‎کرد. او از اين کار امتناع مي‎کرد؛ اما اين بار از دوران جواني‏‎اش با افتخار سخن مي‏گفت. دوران کودکي صدام در پرده‎‏اي از ابهام است. صدام ادعا مي‏کرد در 28 آوريل 1937 در روستاي «الجويش» نزديک تکريت به دنيا آمده است. اين شهر تقريبن 600 سال قبل، از جانب عده‏اي مهاجم غارت شد و در آنجا از جمجمه‏هاي کشته‏ها، مجسمه‏ها ساختند.

_________________
اهورامزدا سرزمين پارس را از خشكسالي و دشمن و دروغ پاس دارد.
Image
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي ارسال email
نمايش پستها:       
ارسال موضوع جديدپاسخ دادن به اين موضوع
 پرش به:   

شما نمي توانيد در اين بخش موضوع جديد پست كنيد
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
شما نمي توانيد موضوع هاي خودتان را در اين بخش ويرايش كنيد
شما نمي توانيد موضوع هاي خودتان را در اين بخش حذف كنيد
شما نمي توانيد در اين بخش راي دهيد

موضوعات مرتبط
 مباحث   پاسخها   نويسنده   مشاهده شده   آخرين پست 
پست جديد وجود ندارد موضوع مهم: «دختر وپسر ندارد، مهم اين است كه بچّه آدم باشد!» 69 fasahoo 16941 4 دي 1387 - 1:00
KARIM مشاهده آخرين پست
پست جديد وجود ندارد روشن کردن وب کم طرف به صورت مخفی . اين برنامه جديد 6 saeedsheitoon2005 8024 21 مهر 1387 - 18:09
elnino مشاهده آخرين پست
پست جديد وجود ندارد اشعار فريدون مشيري 37 TNT 15329 29 مرداد 1387 - 16:33
كوچولو مشاهده آخرين پست
پست جديد وجود ندارد از اين مطالب پند بگيريد 85 Dragon 17046 18 مرداد 1386 - 16:21
رضاـجون مشاهده آخرين پست
پست جديد وجود ندارد اين هم يه سايت ديگه در مورد مقالات 1 مهدي زاده 5166 12 تير 1385 - 6:12
puria_pm مشاهده آخرين پست
 

Powered by phpBB © 2008 phpBB Group

باهمكاري : بچه هاي گل فسا

.