| نويسنده |
پيام |
دختر شبهاي پاييزي
انجمن هاي فساهو


عضو شده در:31 مرداد 1384
تعداد روز عضويت:1841
پست: 251

|
تاريخ:
24 فروردين 1385 - 15:31 |
|
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني
وان چنان مات كه يكدم مژه بر هم نزني؟
مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني |
_________________ من عصیان می کنم پس هستم
آلبر کامو |
|
 |
 |
بهار.اريا
تازه كار

عضو شده در:23 فروردين 1386
تعداد روز عضويت:1244
پست: 10

|
تاريخ:
5 ارديبهشت 1386 - 16:19 |
|
زمزمه ای در بهار
دو شاخه نرگست ای یار دلبند
چه خوش عطری درین ایوان پرکند
اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهی
صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
که از او می ستانی هر چه می خواهی
سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گلها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هرچه شادی هست داری
چمن دلکش زمین خرم هوا تر
نشستن پای گندم زار خوشتر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر
فریدون مشیری |
_________________ محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ، کجاست دار ، خسته ام
در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ، ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام
همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام |
|
|
 |
بهار.اريا
تازه كار

عضو شده در:23 فروردين 1386
تعداد روز عضويت:1244
پست: 10

|
تاريخ:
5 ارديبهشت 1386 - 16:19 |
|
زمزمه ای در بهار
دو شاخه نرگست ای یار دلبند
چه خوش عطری درین ایوان پرکند
اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهی
صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
که از او می ستانی هر چه می خواهی
سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گلها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هرچه شادی هست داری
چمن دلکش زمین خرم هوا تر
نشستن پای گندم زار خوشتر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر
فریدون مشیری |
_________________ محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ، کجاست دار ، خسته ام
در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ، ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام
همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام |
|
|
 |
آناهيتا
عضو

عضو شده در:15 اسفند 1385
تعداد روز عضويت:1281
پست: 6
آدرس پستي: خ امام سه راه دريمي

|
تاريخ:
5 ارديبهشت 1386 - 23:39 |
|
بسیار زیبا بود
این شعر رو کامل یادم نیست ولی
دلی از سنگ می خواهد
نشستن و هلاک موج ها را دیدن |
_________________ موفق باشيد ... |
|
|
 |
بهار.اريا
تازه كار

عضو شده در:23 فروردين 1386
تعداد روز عضويت:1244
پست: 10

|
تاريخ:
6 ارديبهشت 1386 - 16:39 |
|
بعد از من
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
فریدون مشیری |
_________________ محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ، کجاست دار ، خسته ام
در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ، ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام
همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام |
|
|
 |
بهار.اريا
تازه كار

عضو شده در:23 فروردين 1386
تعداد روز عضويت:1244
پست: 10

|
تاريخ:
7 ارديبهشت 1386 - 15:11 |
|
غروب
چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نا بهنگام
مرا در ظلمت ها کشیدی
فریدون مشیری |
_________________ محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ، کجاست دار ، خسته ام
در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ، ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام
همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام |
|
|
 |
ميثم.0731.
انجمن های فساهو

عضو شده در:27 تير 1387
تعداد روز عضويت:781
پست: 64

|
تاريخ:
29 مرداد 1387 - 1:21 |
|
اگر ماه بودم به هرجا كه بودم
سراغ تو را از خدا ميگرفتم
و گر سنگ بودم به هرجا كه بودي
سر رهگذار تو جا ميگرفتم
اگ ماه بودي - به صد ناز - شايد
شبي بر لب بام من مينشستي
و گر سنگ بودي به هرجا كه بودم
مرا ميشكستي مرا ميشكستي! |
_________________ يا رب اندر كنف سايه ي آن سرو بلند....گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود ؟؟؟؟؟؟؟ |
|
|
 |
كوچولو
انجمن های فساهو


عضو شده در:28 تير 1385
تعداد روز عضويت:1511
پست: 2096

|
تاريخ:
29 مرداد 1387 - 16:33 |
|
آفرین میثم از این کارا هم بلدی  |
_________________ آنكه هر دم هوس سوختن ما ميـــــكرد ..... كاش مي آمد و از دور تماشا ميــــــكرد
|
|
|
 |
|
|
|
|